انزوای مجازی

با شعر حق انتخاب کمتری داری...

و خب به هرحال هر چقد ناتوان زنگ میزنه

  • ۱۵:۰۴


فصل دو breaking bad قسمت سه و چهار و اینا بود اگه اشتبا نکنم جسی را گرفته بودن ازش بازجویی میکردن هنک با بازجویی که از جسی کرده بود قانع نشده بود یه پیرمردی بود هیچ حرفی نمیزد هیچ کاری نمیکرد عملی نداشت میتونست  عکس العمل داشته باشه فقط با یه زنگ کنار ویلچرش حرف میزد زنگ زد علیه جسی،  جسی گفت دارین از کسی سوال میکنین که حتی نمیدونه تو کدوم سیاره اس؟  پلیسه بهش گفت تو الان تو سیاره ی مریخی؟  زنگ نزد گفت تو سیاره ی زحلی؟  زنگ نزد گفت تو سیاره ی زمینی؟  زنگ زد.. 
  • ۵

+

  • ۰۲:۱۸

کفاره ی شرابخوری های بی حساب 

هشیار در میانه ی مستان نشستن است 

صائب 

  • ۸

که هم دردی و هم درمانی...

  • ۱۳:۵۴


بابایی سلام :) 

اینجا برات مینویسم چون تو اینجا را نمیخونی هیچ وقت نمیخونی پس اینجا برات مینویسم چون نمیخام منت دوست داشتنمو سرت بذارم چون نمیخام مدام یادت بیارم دوست دارم ولی دوست دارم، تو تموم چیزی هستی که از زندگی میخوام خندیدن،  شوخی هات،  عصبانی شدن بی سر و صدات وقتی غر نمیزنی،  آشتی کردن ات با آدم بعد از قهری که هیچ وقت از طرف تو نیست،  تو زیادی خوبی بابا و این باعث میشه فک کنم همیشه بهت بدهکارم... من دوست دارم من خیلی دوست دارم و نمیدونم برای این همه دوست داشتن باید طلبکار کی بشم؟  باید به کی اعتراض کنم؟ من دوستت دارم و از اینکه بهت ضربه میزنم احساس درد میکنم اما من راه دیگه ای برای خودم بودن بلد نیستم، من میخوام هر جور شده تو را داشته باشم این از من یه آدم نصفه نیمه ساخته آدمی که نه خودش نه اونی که تو میخای، آدمی که اگه بهش اصرار نمیکردی خدا را بپرسته تورا میپرستید و همیشه اعتقاد داشت خدای بی عیب و نقصی نیستی اما لایق پرستشی،  خدای نگران همیشه دلواپس، خدای پیغامهای شب ها که بپرسی خوابیده ام یا نه؟ خدای زنگ زدن که بخواب بچه پیر میشوی ها،  خدای حرص نخور بچه، خدای نکن بچه،  نرو بچه،  خدای ناامید شده ای که به خدای بزرگ ترش متوسل است،  اقتدار دوست داشتنی من، من آن کسی نبودم که همیشه میخواستی باشم اما کدام آدمی بلد است آنقدر که من دوستت دارم دوستت داشته باشد آنطور که من ستایش ات میکنم ستایش ات کند کدام آدمی عیب هایت را میبیند و تا حد جنون تحسین ات میکند کدام دوست داشتنی این همه سال طول میکشد چرا وقتی دفترچه خاطرات راهنمایی ام را میخوانم از تو شکایت میکنم و آخرش قربان خنده ات میشوم کدام آدمی در دراز مدت میتواند این همه عاشق بماند سید جان قربان خنده ات بشوم هربار که برایم بستنی خریده ای قربان شمایل قاب گرفته ات در چارچوب اتاق وقتی بعد از آنکه قهر کرده ام میگویی آشتی کنیم برود،  قربان نقد دولت بازرگان ات وقتی خسته از راه رسیده ام خانه قربان شش صبح زنگ زدن و بیدار کردنم که کلاست دیر نشود، من قربان تو بشوم که آنقدر بزرگی در من که میتواند همه چیز را کوچک کند کافی است تو اخم کنی تا یادم برود چقدر غصه دارم و اخم تو بشود تمام غصه ای که میشناسم کافی است تو بخندی تا دنیا همانی شود که باید اما نمیتوانم خودم را نداشته باشم تو تمام منی من اگر خودم را نداشته باشم تورا هم ندارم... یکبار هم آمدم دعا کنم تو را کمتر دوست داشته باشم تا محکم تر بچسبم به زندگی نتوانستم، نمیتوانم،  تو شاعرانگی منی، خنده ات همه ی شعرهایی است که دیگر نمیگویم من بی شعر گفتن شاعر بودن را از تو دارم این را که نمیخواهم از خودم بگیرم...

  • ۱۰

اگر نسوزم این تاریکی را چگونه روشن کنم؟

  • ۰۲:۰۹


داشتم یه مصاحبه میخوندم از همین مردی که بهش میگفتن سلطان سکه و اعدام اش کردند!! یه قسمت از مصاحبه اش میگفت اگه همین الان ولم کنند و برم بیرون همون کاری را انجام میدم که بخاطرش دستگیر شدم حتی اگه قرار باشه دوباره دستگیر بشم و حقیقت اینه که مدت هاست در مورد خودم به این نتیجه رسیدم که ایمان دارم تمام مسیری که تا امروز اومدم همون مسیریه که باید میومدم حتی اگه اذیت شدم حتی اونجاهایی که به نظر اشتباه میومد حتی قسمت های کج و معوج اش حتی اونجاهایی که به خاطر انتخاب هام درد های زیادی را به خودم تحمیل کردم، فک میکنم اگر هزار بار میرفتم عقب همین راه را میومدم!  به یقین همین راه را میومدم حتی همین جایی می ایستادم که گاهی نارضایتی ازش تنها سنگرم در برابرشه!  من همه ی این فرایند را می خواستم تا به اینجا برسم که هر چند از درون متلاشی خسته متلاطمم اما اما از چیزی که از خودم دارم ناراضی نیستم هنوز مسیر زیادی را دارم نه یه مسیر که تلاش کنم در انتهاش یه ثبات سراسر یقینی تقدیم زندگیم کنم نه هنوز مسیر زیادی دارم تا کشف کنم این موجودی را که منه... موجودی که گاهی نه بهش افتخار میکنم نه ازش ناراحتم... 

  • ۹

گرچه میان دریا جاوید غرفه گشتی، هشدار تا ز دریا یک ذره تر نگردی

  • ۱۱:۴۶

اولین کلمه، درست در لحظه ای ظاهر میشود که دیگر چیزی را نمیتوان توضیح داد، در آنی از تجربه که از هر منطقی سرپیچی میکند. تقلیل تا حد هیچ چیز نگفتن، یا گفتن این به خود که : این چیزی است که تسخیرم میکند.  وبعد تقریبا در همان دم فهمیدن اینکه این چیزی است که او تسخیرش میکند. 
  • ۱۰

بتاز رمدیوس! بتاز و دور شو از من، من دیگر سرزمین امنی نیستم.

  • ۱۸:۴۷

آدمی به این نتیجه میرسد که باید خود را بکوبد خود را بکوبد و خود را بکوبد، آدمی به این نتیجه میرسد که باید خودی را کوبید تا خود تازه ای ساخت پس خودش را میکوبد سالها خودش را میکوبد از دور از نوجوانی از زمانی که خودش را میشناسد،  خودش را به نام میشناسد،  به نام کوچک اش،  خودش را میکوبد بابا میگوید تو شبیه معنی اسمت هستی برای همین است که دیگران دوستت دارند.  من منی که شبیه نامم بود را کوبیدم و حالا مدتهاست بر خرابه های این دیوار کوبیده ایستاده ام حالا مدت هاست خرابه های خودم را نگاه میکنم بیست و چاهار سالت شد دختر و بیست و چاهار سالگی شبیه همین خرابه ایست که بالای سرش ایستاده ای شبیه شش سال کوبیدن، کوییدن، کوبیدن و ساختن ویرانی وساختن ویرانی و ساختن ویرانی و هنوز هم اگر رو به رو ی خودت بایستی و از خودت بپرسی از زندگی چه میخواهی نمیدانی،  دوباره گریه میکنی گریه هایی که شبیه بیست و چاهار سالگی ات است گریه هایی که شبیه پشیمانی برای ویرانی های پشت سرت نیست این بار که شمع هایت را فوت میکنی فقط میدانی هیچ چیز را مطلقا هیچ چیز را مطلقا هیچ چیز را به اندازه ی این دوست نداری که یک روز به جای اینکه بگویی نمیدانی از زندگی چه میخواهی فقط میدانی از زندگی چه نمی خواهی حرف های بیشتری با خودت داشته باشی... 

  • ۱۱

با شعر حق انتخاب کمتری داری

  • ۱۶:۳۸

 

آدمی شده ام که از جنون خودش بیزار است بدش می آید خسته شده است خسته شده است خسته شده است، اما دارد با چنگ و دندان برای ادامه ی جنونش میجنگد میجنگد میجنگد میجنگد... 

  • ۱۷

نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد

  • ۲۲:۵۰


به ابتذال زندگی تن بده،  زندگی مبتذل تر از آن است که یک مرگ باشکوه چیزی از ابتذال آن بکاهد و من دیوانه تر از آنم که راه مرگ و حیات را نشانت دهم راهی که نه پیداست و نه گم راهی که هست مثل صدای خمیازه ی پنج صبح پدرت وقتی پاورچین خودش را به آشپزخانه میرساند مثل دفتر خاطرات من که مدتهاست خاک میخورد مثل مثل شلوار طوسی ات که سه تا دکمه دارد یا بلوز آبی ات که سه تا رشته ی شکافته دارد یا جوراب بنفش ات که خال های سیاه اش کمرنگ شده است زندگی هست و همین هست بودنش همین ابتذال گره خورده با تارو پودش همین زنگ ساعت شش صبح ات یعنی باید تن بدهی فرار از این ابتذال کار من نیست کار تو هم... تو بچسب به بوسه های صبح بخیر من تو بچسب به انتخاب رشته ات به کتابهای شعری که برایت میخوانم به بحث های خسته کننده با پدرت وقتی یادت رفته است کلاس زبان ات را بروی تو بچسب به همسایه های جدید مان به اینکه شب ها با خیال زنش توی رختخوابت کیفور شوی یا پسرک زیبایی که دیروز برایش بوسه فرستادی تو بچسب به ابتذال بلوغ به موهای زائد تازه درآمده ات به اینکه دست هایت را با کرم مرطوب کننده ی روبه روی آینه ی توی اتاق خواب من مرطوب کنی به اینکه از کتابهای کتابخانه ام دزدی کنی و تا برای خودت یک تیشرت جدید بخری، بچسب به ابتذال زندگی مانند من که به پرونده های حقوقی ام مانند من که به کتاب های شعرم مانند من به نمایشنامه هایی که آن سال تابستان با عجله خواندم مانند من به شکم دوباره برآمده ام مانند من به غروب های خالی خانه مانند من به فکر خرید هدیه ی مناسب برای روز پدر مانند من به حرف های معمولی با پدرت موقع شستن ظرفها،و یک روز به چشمهای دخترک/پسرک خسته از زندگی ات نگاه کن و بگو بچسبد به ابتذال زندگی اش به همین گهی که میانش دست و پا میزند...   خودت را به ابتذال زندگی آویزان کن پیش از آنکه شکوه خیال مرگ از تو آدم بهتری بساز

  • ۱۲۶

از حال ما اگر میپرسی...

  • ۰۱:۵۷

آنری میخواد هم واسش اتفاق خوب بیفته و هم نیفته. می خواد هم موفق بشه و هم نشه،  هم کسی باشه هم نباشه.  هم شما باشه اوبر، هم یه آدم سرخورده، می خواد هم کمکش کنیم هم ولش کنیم. آنری اینه اوبر،  یه آدمی که از شادی به غم میرسه،  از غم به شادی،  کسی که یهو هیجان زده میشه و فکر میکنه زندگی پر از وعده ست،  خودش را با جایزه ی راسل یا نوبل تصور میکنه،  حس و حال یه دسیسه چین هیجان زده رو به خودش میگیره،  و یهو بی دلیل از پا در می آد و فلج میشه،  به جای عجله،  بی تابی،  شک و تردید،  و به جای اشتیاق، دو دلی بی حساب می آد سراغش، بعضی ها میتونن با زندگی کنار بیان و بعضی ها نمی تونن... 
سه روایت از زندگی
یاسمینا رضا
  • ۴۷

بیهوده تکرارش میکنم

  • ۲۲:۴۵


ماییم و نیمه جانی آنهم به لب رسیده... 

  • ۲۶
۱ ۲ ۳ . . . ۱۱ ۱۲ ۱۳
هرچه می نویسم پنداری دلم خوش نیست ، وبیشتر آنچه در این روزها نبشته ام همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش...
واگر گویم نشاید واگرخاموش گردم هم نشاید
واگر این واگویم نشایدواگر وانگویم هم نشاید...
واگر خاموش شوم هم نشاید!
(عین القضات همدانی)

Hskh19@yahoo.com
توییتر: hamideh_skh
Designed By Erfan Powered by Bayan